![]() |
![]() |
|
| زندگی بهتر |
|
عجب حال عجیبی بود . اضطرابی در دل که تا کنون تجربه اش نکرده بودم و شوقی عجیب که در جدال با اضطراب پیروز می شد .
با ورود به مسجد الحرام حال و هوایم عجیب تر شد . می ترسیدم . می ترسیدم نکند هنوز برای حضور در خانه خدا آماده نباشم . نکند اصلا اشتباهی وارد این سرزمین شده ام . یعنی من ...... اینجا...........؟! همه سرها پایین ، چشم ها بارانی ، و چه صحنه ای بود عطر حضور هزاران فرشته را در هر نفس می شد حس کرد و ناگهان سکوتی عظیم............... هنوز شوق دیدار کعبه را داشتم می خواستم به سجده بروم اما قبل از این که اراده به سجده رفتن کنم خود را ناخود آگاه به زانو افتاده در مقابل کعبه دیدم . از کودکی تا به آن لحظه ام را در چند ثانیه در مقابل چشمانم دیدم و چه گناهکارم من و چه خداوندی است خداوند عالم که همیشه و همه حال توبه پذیر است . اشک هایم جاری بودند و هق هق هایم آرامش زلال اشک هایم را بر هم می زدند . هر سه آرزویی را که از قبل در ذهن تداعی کرده بودم فراموش کردم انگار انسانی دیگر شده بودم انسانی که تازه قدم در این دنیا گذاشته . اشک مجالم نمی داد سر از سجده برداشتم . جذبه ای پر شور تمام وجودم را گرفت . قدرت تکلم نداشتم . ثانیه هایی خیره به کعبه می نگریستم اما دیگر وقت رفتن بود باید می رفتم و اعمالی را که همه فرمایش خدا بودند بی کم و کاست انجام می دادم. به نظرم لحظه دیدار کعبه بهترین و ناب ترین لحظه عمرم بود . همین الان که پنج روزی می شود برگشته ام ، و دارم آن لحظات را می نویسم بغضی در گلویم هست که می دانم به زودی می شکند . ان شاء ا... قسمت تک تک شما عزیزانی شود که برای زیارت خانه خدا هر لحظه مشتاق تر می شوید. در ضمن آنجا که بودم به یاد همه شما دوستان و همراهان کوچه باغ بودم و در آخرفقط می توانم بگویم : یاد خدا آرام بخش قلب هاست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:36 توسط اميرحسين |
|
|
پوشش سفید احرام را آماده می کنم................................
به مادرم می گویم یعنی راستی راستی دارم می روم؟! مادرم لبخند می زند ، قطره ای در چشمانش می لرزد مدام تلفن ، التماس دعاها : وقتی رفتی بقیع یا زیر ناودان طلا در مسجدالحرام یا اولین بار که کعبه را دیدی..... حوله سفید را به تن می کنم به مادرم می گویم : خوب است ، نه؟ چانه مادرم می لرزد و می گوید : داری می روی ها ، خوش به سعادتت! شاید این پست آخرین پست قبل از رفتنم باشه ، دو سه روز بیشتر نمونده میگن اونجا نقطه صفر پروانه شدنه ، جایی برای رها شدن از هر چی پیله برام دعا کنید . یا حق.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:47 توسط اميرحسين |
|
|
گاه با هزاران واژه و صدها عبارت زیبا نمی توانم مژده ی آمدن روزهای روشن آینده و لحظه های سبز فردا را بر گوش دلها زمزمه کنم . پس می خواهم قاصدک شوم تا وقتی در سکوت در حال حرکتم ، نوید آمدن خبرهای خوش را در کوچه ها جار بزنم تا وقتی در باد می رقصم توجه هزاران نگاه منتظر را به خود جلب کنم . به نگاه های خسته مژده دهم که انتظار به سر می آید .
وقتی قاصدک شوم روزی به سراغ تو می آیم روزی که شاید فکر کنی همه ی درها به رویت بسته است . آن روز از باد می خواهم موافق آرزوهایت بوزد . با باد می آیم و بر دستانت می نشینم آن قدر با باد می رقصم تا تو باور کنی هنوز هزاران در باقی است که با یک تلنگر انگشت تو آماده ی گشودن می شود تا باور کنی مژده ی پیروزی همین حالا از راه می رسد . آن وقت باز آهسته برمی خیزم و می روم و برایت آرزو می کنم همیشه باد موافق آرزوهای تو بوزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:0 توسط شهرزاد |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم . خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید ! خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد : کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ! اینکه آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند ! اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دست های خدا دستانم را گرفت .برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟ گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه ی کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالهل طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم . بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد . بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید آنها بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط اميرحسين |
|
|
رهگذر كيست؟
همه ما مي توانيم در جاده زندگي يك رهگذر باشيم . رهگذر كوله باري به همراه دارد كه قرار است با تجربه هايي كه در مسير به دست مي آورد آن را پر كند . او خود را اسير لحظه ها نمي كند . او در هر لحظه از زمان به اندازه اي تامل مي كند كه كوله بار تجربه اش را سنگين تر مي كند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:14 توسط شهرزاد |
|
|
زندگی یک ماراتن بزرگ است
ـ برای برنده شدن ، نه با دیگران که با دیروز خود رقابت کنید ـ برای برنده شدن ، حتی ثانیه ها را از دست ندهید ـ برای برنده شدن ، ممکن است بارها زمین بخورید ـ برای برنده شدن ، به کسی پشت پا نزنید ـ برای برنده شدن ، آهسته و پیوسته حرکت کنید ـ برای برنده شدن ، به یاد داشته باشید لذت لحظه های مسیر کمتر از لذت رسیدن به خط پایان نیست ـ برای برنده شدن ، عاشق دویدن باشید ـ برای برنده شدن ، باور کنید که برنده اید.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 12:59 توسط شهرزاد |
|
|
دیشب این داستان قشنگو از وحید امینایی خوندم ، اونم خیلی اتفاقی، اونقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که اصلا نمی تونم حالمو تعریف کنم. تو این پست می ذارمش منتظر نظرای شما هم راجع بهش هستم.
بچه ها لال شوید ، بی ادبها ساکت/ سخت آشفته و غمگین بودم، به خودم می گفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم می گیرند درس و مشق خود را/ باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا/ تا بترسند و حسابی همه از من ببرند/ خط کشی آوردم در هوا چرخاندم چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید/ مشق ها را بگذارید جلو، زود معطل نکنید/ اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود بر سرش داد زدم سومی لرزید، خوب گیر آوردم/ دفتر مشق حسن گم شده بود/ این طرف آن طرفنیمکتش را می گشت/ توکجایی بچه؟ بله آقا این جا، همچنان می لرزید/ پاک تنبل شده ای بچه بد/ به خدا دفتر مشق من گم شده آقا همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا/ باز کن دستت را، خط کشم بالا رفت، خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد، چوب پایین آمد/ ناله سختی کرد چون نگاهش کردم ، گوشه صورت او قرمز بود/ هق هقی کرد و سپس ساکت شد، همچنان می گریید/ مثل شمعی آرام بی خروش و ناله/ ناگهان حمد الله در کنارم خم شد، زیر یک میز کنار دیوار دفتری پیدا کرد/ گفت آقا اینهاش، دفتر مشق حسن ، چون نگاهی کردم خوش خط و عالی بود/ غرق در شرم و خجالت گشتم، جای آن چوب ستم بر دلم آتش می زد/ سرخی گونه او به کبودی گروید/ صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دگر/ سوی من می آیند خجل و شرمزده ، دل نگران/ منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند، شکوه ای یا گله ای/ یا که دعوا شاید سخت در اندیشه آنها بودم/ پدرش بعد سلام گفت لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما/ گفتمش چی شده آقا رحمان/ گفت این خنگ خداوقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده/ بچه سربه هوا یاکه دعوا کرده قصه ای ساخته است، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده/ درد سختی دارد می بریمش دکتر با اجازه آقا/ چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم من شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد/ عیب کار از خود من بود و نمی دانستم، من از آن روز معلم شده ام/بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بداخلاق نه یکی تنبل بود/ همه ساکت بودند تا حدود امکان درس هم می خواندند/ او به من یاد آورد این کلام از مولا (ع) که (( هنگامه خشم ، نه به فکر تصمیمی ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی )) یا چرا اصلا من عصبانی باشم؟ با محبت شاید گرهی بگشایم، با خشونت هرگز. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:24 توسط اميرحسين |
|
|
شاید بارها تصمیم گرفته ای خود را بشناسی ، بدانی کیستی ، دنبال چه می گردی و به کجا می خواهی بروی. خواستی سفر کنی به اعماق درونت. اما چمدانت خالی نبود. درست خواندی چمدانت خالی نبود. چمدان سفرت را پرکرده بودی از آنچه دیگران می گویند هستی از آنچه دیگران می خواهند باشی. تو هم به جای سفری دور و دراز گشتی زدی و همان ابتدای راه روبروی آینه ایستادی و گفتی سفر به درون لازم نیست من همانم که دیگران می گویند.
هر که هستی و در هر جا ایستاده ای بیا همین هفته سفری به درون را آغاز کن. اما این بار با چمدانی خالی تمام باورهایی که دیگران خواسته اند همراهت کنند دور بریز. با چمدانی بیا خالی از تو نمی توانی بیا تا صدایی از درون تو را بخواند و فریاد زند که می توانی. می دانم بازهم می روی روبروی آینه این بار بگذار آینه حرف بزند. بگذار در سکوتی زیبا الهامی درونی راهنمایت شود. گوش شنیدن هم داشته باش . نترس از این که حرفهای آینه با آنچه دیگران به تو تلقین می کنند یکی نباشد. نترس از اینکه دل آینه ای تو حقایقی را بگوید که بعضی از آنها را دوست نداری و نترس از اینکه باورهای جدیدی بسازی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:12 توسط شهرزاد |
|
|
گفتم نرو ، سرت را تکان دادی
گفتم بمان ، هیچ حرکتی نکردی ، خیره نگاهم کردی گفتم تو را به نگاه کودک همسایه که باغچه ای پر از گل سرخ مهربانی است ، اما رفتی بی درنگ گفتم باور کن هنوز صداقت زنده است اگر خودت هم بخواهی و تو اصلا نخواستی و باز هم نماندی ............. و من می گفتم و تو نمی خواستی آخر می دانی تو نه شاخه خشکیده درخت بودی نه کوه یخ ، فقط در حصار شعله ها محاصره شده بودی فریاد می کشیدی و هم نوعانت همه سنگ بودند. اما من چشمه ای می شناسم زلال و شفاف در همین نزدیکی ، فقط یک لحظه نگاهی به آن بینداز آن وقت اگر خواستی برو. و تو آمدی ، چشمه پر آب بود و زلال . پرسیدی این چشمه چیست؟ گفتم اشک است ، اشک گفتی اشک ؟! اشک چه کسی؟ گفتم همسفر شدن با جریان آب پاسخ سوالت را می دهد چند ثانیه ای مکث کردی و بی هیچ حرفی مرا ترک نمودی و من ناراحت از اینکه تو این چنین ناامید و بدبین شده ای . هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که برگشتی . چشمانت برق خاصی داشتند . نگاهی عجیب به من کردی و خودت را در آب انداختی. و من می دیدمت که چه آسوده خیال در آن آب زلال حرکت می کردی . دستانم را به نشانه خداحافظی بالا بردم و فریاد زدم : راستی وقتی به مادرت رسیدی ، بوسه ای بر صورت پاکش بزن و به او بگو که حتی اشکهایش هم چشمه ایست پر از امید و رحمت . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 22:55 توسط اميرحسين |
|
|
روز جمعه وقتی سوار تاکسی شدم مرد میانسالی در حال صحبت با آقایی بود که کنارش نشسته بود. می گفت زمونه بدی شده مردم دیگه به هم کمک نمی کنن دست همدیگه رو نمی گیرن. حرفهای او مرا به فکر واداشت که آیا واقعا همینطوره ؟ سر چهارراه دو مرد پیاده شدند و دو دختر جوان سوار شدند. یکی از آنها به دیگری می گفت که امروز سر خیابان همیشگی پیاده نمیشه. دوستش پرسیدچرا ؟ گفت بعضی از روزای تعطیل به پیرزنی سر می زنه که سالها قبل با اونها همسایه بوده. پیرزن تنها زندگی می کنه و او می خواد هم به دیدنش بره و هم اگر کاری داشت براش انجام بده.
با شنیدن حرفهای دختر با خودم گفتم کاش مرد میانسال اینجا بود تا این حرفها رو می شنید. راستش خودم هم شرمنده شدم . با خودم گفتم عجب روح بزرگی داره این دختر. حتی روز تعطیل هم کمک کردن بی ریارو تعطیل نمی کنه. فکر کردم روزای تعطیل تو تقویم این دختر خانم با رنگ قرمز نوشته شده مثل همه تقویما. اما شاید این سرخی به معنای عشقی باشه که او حتی در تعطیلات به دیگران هدیه می کنه. چهارراه بعد وقتی به خاطر ترافیک ماشین توقف کرد کنار خیابون پسر جوونی رو دیدم که شونه هاشو عصای پیرمردی کرده بود که می خواست از خیابون رد بشه. خوشحال بودم که عقیده اون مرد میانسال درست نیست. هنوزم خیابون قلب خیلی ها یک طرفه نیست و راه خروج محبت براشون کاملا بازه . هنوزم خیلی ها بی توقع به دیگران کمک می کنند و عشق رو با همه وجود به دیگران هدیه می کنند و کمک کردن برای اونها معامله ای نیست که هیچ سود و منفعتی نداره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:13 توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
شهرزاد اميرحسين |
| پیوندها |
|
دو هفته نامه موفقيت آينده بهتر دنياي NLP كوچه پس كوچه هاي قلبم حرف دل چشمان بارانی عشق_تو روياهايت را به باد مسپار کلیدهای طلایی موفقیت مقصد نهایی |
|
RSS
|