![]() |
![]() |
|
| زندگی بهتر |
|
هر بار که به یک کنسرت بزرگ می روم تا چند روز بعد هم هیجان و لذتش با من است . شاید دلیلش این است که تمام تمرکزم روی اجرا بوده و با همه وجود شنیده ام . چون بقیه سالن تاریک شده و فقط صحنه اجرا روشن است .
گاهی فکر می کنم هدف های بزرگ نیز همین طورند . برای رسیدن به آنها گاهی لازم است بخشهای دیگر فعالیت روزانه را تاریک یا کم نور تر کنیم تا تمام روشنایی روی هدف بزرگ متمرکز شود . در اجرای زنده موسیقی همه چیز در لحظه اجرا می شود و همه اعضای گروه با هم در تکاپو هستند . در رسیدن به یک هدف بزرگ هم باید تمام قوا را به کار گرفت و هر لحظه زنده و پویا بود . خلاصه این که در کنسرت بزرگ زندگی باید از قبل سازها را به سمت رسیدن هدف کوک کرد و تمام عوامل محیط و اطراف را با آن هماهنگ کرد . این ها را که گفتم یاد چند سال پیش افتادم . سالی که در کنکور شرکت کردم . چگونه بخشی از تفریحاتم را کم کرده بودم . کتاب هایی که مطالعه می کردم کتابهای کنکوری شده بود و خلاصه تمام نور و روشنایی روی قبولی دانشگاه متمرکز شده بود . اما عوامل قبولی در دانشگاه برای همه مشخص و تعریف شده اند . در بسیاری از هدف هایم به سختی قوای ذهنی و محیطی را با هم هماهنگ و آن ها را سازماندهی می کنم . و گاهی برخی نواهای درونی آن قدر ساز مخالف می زنند که کلافه ام می کند و می زنم تمام سازها را می شکنم و بعد از مدتی کاملا آن هدف فراموش می شود . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط شهرزاد |
|
|
دنیای نقطه ها فقط یک قانون داشت : از دو نقطه تنها یک خط راست می گذرد . خط راست که می آمد پیله تنهایی دور نقطه ها را می شکافت و دو نقطه با هم و پشت سر هم تا بی نهایت می رفتند .
بعد خط های موازی زیاد شدند که هیچ وقت به هم نمی رسیدند و این یعنی هیچ نقطه ای نمی توانست بپرد روی خط نقطه دیگر مگر اینکه از خط راست خارج شود . و روزی خطی آمد بر تمام خط های موازی عمود شد . نامش را پل گذاشتند . یک خط ساده که با آن یک نقطه می توانست برود روی خطی دیگر . نقطه ها خواستند هر روز پل ها پیچیده تر شوند تا هر وقت می خواهند بروند تا دورترین نقطه دنیا . همین هم شد ، پل های جدید تر آمدند اما نقطه ها دیگر نمی خواستند جایی بروند . نقطه ها دیگر حوصله دیدن نقطه های دیگر را نداشتند باز هم پیله تنهایی روزهای اولشان را می خواستند . دیگر نه حوصله وصل داشتند نه حوصله بالا رفتن . دنیایشان پر شد از پیله های تنهایی . و یادشان رفت که این همه پل هست که آنها را به همدیگر و به آن بالا بالاها می تواند وصل کند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 21:33 توسط شهرزاد |
|
|
خدایا ظرف عبادتم چینی بند زده ای است دستی بر آن بکش تا بلوری شود زلال و شفاف که در هر ذره اش تو پیدا باشی .
لطیفا من خاکی ام مگذار روحم خاکی شود . مهربانا جرعه ای از شراب مهرت را به من بنوشان تا مست عشق تو شوم. معبودا ظرف غرورم را شکستم ، رد انگشتان شیطان از رویش پاک نمی شد . جامه ایمانم لباس پاره پاره ایست که خود با تیغ های نومیدی و غفلت آن را دریده ام . یاریم کن نور تازه ای بر آن بتابان که این برهنگی ها را محو کند . مرا ببخش و از من بگذر که هرگاه شیطان بساط پهن می کند می نشینم و محو بساط او می شوم . شر دام های او را از من دور کن . یاریم کن لحظه هایم را ارزان نفروشم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:51 توسط شهرزاد |
|
|
هر کس که از آن منطقه عبور می کرد حتما خودش را به آن رودخانه خروشان می رساند و در دامان درختان و چمنزارش روز می گذراند.
رود خروشان ما پر بود از سنگهای زیبا و زشت و آب در جنگی تن به تن بر همه ی آنها برتری می یافت و راه در پیش می گرفت. اما تکه سنگی بود مغرور و لجباز . به آب اجازه عبور نمی داد . او می گفت تا من نباشم تو زیبایی نداری تو حرکت نداری تو در برخود با من است که حرکت می یابی و مسیر در پیش می گیری . آب هیچ نگفت و از او نگذشت آنقدر سنگ در راه داشت که آن تکه سنگ کوچک مانعش نمی شد . سنگ شادمان بود از اینکه توانسته بود حتی برای ثانیه هایی جلوی حرکت آب را بگیرد . او غرق در افکارش بود که یک باره ضربه ای سخت خورد و از آب به خشکی پرتاب شد. کمی آن طرف تر کودکی می خندید و خوشحال بود از اینکه نشانه گیری اش دقیق بوده است. اما سنگ غمگین بود و افسوس چند دقیقه قبل را می خورد . او فکر می کرد اگر آن کار را با آب نکرده بود حال جزئی از زیبایی آب بود . اما افسوس سودی نداشت . او باید منتظر می ماند تا شاید زمانی نامعلوم کودکی دوباره از زمین جدایش کند و دیگر بار به سمت رودخانه نشانه اش برود . او منتظر بود منتظر .............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:23 توسط اميرحسين |
|
|
باز آسمان دلم گرفته است. ابر شدم باریدم مثل باران پاییز که صدای قدمهایش نزدیک و نزدیک تر می شود. وقتی لحظه هایم پائیزی می شود گاه دلم برای خودم می سوزد وگاه حس می کنم دیگران هم باید برایم دلسوزی کنند . به درخت تنومندی که هرروز از پشت پنجره اتاقم برایم دست تکان می دهد خیره می شوم همین دیروز خش خش برگهایش را زیر پاهایم حس کردم و لذت بردم . اوهم تاچند روز دیگر باید لباس سبزش را از تن درآورد ولباس زرد. قرمزیانارنجی بپوشد اما وقتی لحظه هایش پائیزی می شود دلم برایش نمی سوزد چرا که ایمان دارم برای تولدی دوباره در فصلی دیگر و برای نوشدن در بهار باید لباس کهنه اش و کهنگی هایش را دور بریزد . حالا دراین ماه آسمانی که پائیز در چندقدمی ماست می اندیشم قدری سختی کشیدن در این ماه قراراست مارا برای لحظه های پائیزی زندگی آماده سازد . می اندیشم که لذت زندگی در بهاری دائمی و همیشگی نیست . و باید باهمه وجود بپذیریم و باورکنیم برای تحولی بهاری و برای نوشدن گذر از پائیز وزمستان ضروری است و از هر تونل سرد و تایکی که بگذریم آن سوی تونل عظمت روشنایی را بیشتر حس می کنیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 15:25 توسط شهرزاد |
|
|
عجب حال عجیبی بود . اضطرابی در دل که تا کنون تجربه اش نکرده بودم و شوقی عجیب که در جدال با اضطراب پیروز می شد .
با ورود به مسجد الحرام حال و هوایم عجیب تر شد . می ترسیدم . می ترسیدم نکند هنوز برای حضور در خانه خدا آماده نباشم . نکند اصلا اشتباهی وارد این سرزمین شده ام . یعنی من ...... اینجا...........؟! همه سرها پایین ، چشم ها بارانی ، و چه صحنه ای بود عطر حضور هزاران فرشته را در هر نفس می شد حس کرد و ناگهان سکوتی عظیم............... هنوز شوق دیدار کعبه را داشتم می خواستم به سجده بروم اما قبل از این که اراده به سجده رفتن کنم خود را ناخود آگاه به زانو افتاده در مقابل کعبه دیدم . از کودکی تا به آن لحظه ام را در چند ثانیه در مقابل چشمانم دیدم و چه گناهکارم من و چه خداوندی است خداوند عالم که همیشه و همه حال توبه پذیر است . اشک هایم جاری بودند و هق هق هایم آرامش زلال اشک هایم را بر هم می زدند . هر سه آرزویی را که از قبل در ذهن تداعی کرده بودم فراموش کردم انگار انسانی دیگر شده بودم انسانی که تازه قدم در این دنیا گذاشته . اشک مجالم نمی داد سر از سجده برداشتم . جذبه ای پر شور تمام وجودم را گرفت . قدرت تکلم نداشتم . ثانیه هایی خیره به کعبه می نگریستم اما دیگر وقت رفتن بود باید می رفتم و اعمالی را که همه فرمایش خدا بودند بی کم و کاست انجام می دادم. به نظرم لحظه دیدار کعبه بهترین و ناب ترین لحظه عمرم بود . همین الان که پنج روزی می شود برگشته ام ، و دارم آن لحظات را می نویسم بغضی در گلویم هست که می دانم به زودی می شکند . ان شاء ا... قسمت تک تک شما عزیزانی شود که برای زیارت خانه خدا هر لحظه مشتاق تر می شوید. در ضمن آنجا که بودم به یاد همه شما دوستان و همراهان کوچه باغ بودم و در آخرفقط می توانم بگویم : یاد خدا آرام بخش قلب هاست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:36 توسط اميرحسين |
|
|
پوشش سفید احرام را آماده می کنم................................
به مادرم می گویم یعنی راستی راستی دارم می روم؟! مادرم لبخند می زند ، قطره ای در چشمانش می لرزد مدام تلفن ، التماس دعاها : وقتی رفتی بقیع یا زیر ناودان طلا در مسجدالحرام یا اولین بار که کعبه را دیدی..... حوله سفید را به تن می کنم به مادرم می گویم : خوب است ، نه؟ چانه مادرم می لرزد و می گوید : داری می روی ها ، خوش به سعادتت! شاید این پست آخرین پست قبل از رفتنم باشه ، دو سه روز بیشتر نمونده میگن اونجا نقطه صفر پروانه شدنه ، جایی برای رها شدن از هر چی پیله برام دعا کنید . یا حق.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:47 توسط اميرحسين |
|
|
گاه با هزاران واژه و صدها عبارت زیبا نمی توانم مژده ی آمدن روزهای روشن آینده و لحظه های سبز فردا را بر گوش دلها زمزمه کنم . پس می خواهم قاصدک شوم تا وقتی در سکوت در حال حرکتم ، نوید آمدن خبرهای خوش را در کوچه ها جار بزنم تا وقتی در باد می رقصم توجه هزاران نگاه منتظر را به خود جلب کنم . به نگاه های خسته مژده دهم که انتظار به سر می آید .
وقتی قاصدک شوم روزی به سراغ تو می آیم روزی که شاید فکر کنی همه ی درها به رویت بسته است . آن روز از باد می خواهم موافق آرزوهایت بوزد . با باد می آیم و بر دستانت می نشینم آن قدر با باد می رقصم تا تو باور کنی هنوز هزاران در باقی است که با یک تلنگر انگشت تو آماده ی گشودن می شود تا باور کنی مژده ی پیروزی همین حالا از راه می رسد . آن وقت باز آهسته برمی خیزم و می روم و برایت آرزو می کنم همیشه باد موافق آرزوهای تو بوزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:0 توسط شهرزاد |
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم . خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت دارید ! خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است . در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی ؟
پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟ خدا پاسخ داد : کودکی شان . اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ! اینکه آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند ! اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده . اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دست های خدا دستانم را گرفت .برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؟ گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه ی کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالهل طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم . بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترینها را دارد بلکه کسی است که به کمترینها نیاز دارد . بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند . بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند . من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید آنها بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:9 توسط اميرحسين |
|
|
رهگذر كيست؟
همه ما مي توانيم در جاده زندگي يك رهگذر باشيم . رهگذر كوله باري به همراه دارد كه قرار است با تجربه هايي كه در مسير به دست مي آورد آن را پر كند . او خود را اسير لحظه ها نمي كند . او در هر لحظه از زمان به اندازه اي تامل مي كند كه كوله بار تجربه اش را سنگين تر مي كند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:14 توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
شهرزاد اميرحسين |
| پیوندها |
|
دو هفته نامه موفقيت آينده بهتر دنياي NLP كوچه پس كوچه هاي قلبم حرف دل چشمان بارانی عشق_تو روياهايت را به باد مسپار کلیدهای طلایی موفقیت مقصد نهایی |
|
RSS
|